تبليغاتX
چکاوک

چکاوک

حرف های واسه گفتن

دوست جونای عزیزم خوبین؟

من که خوبم  4 تا از امتحانامو دادم به جز 2 تا  امتحان شفاهی که قبلا داده بودم ! ۳ تا امتحان موند!

امتحان  2 تا امتحان اول خوب بود ...امتحان در آمد  بر ادبیات رو اصلا نتونستم بخونم خسته بودم  نمیخواستم برم امتحان بدم...ولی مامانم گفت برو بده  منم قبل امتحان از بس استرس داشنم نشستم کلی گریه بعد رفتم سر امتحان گفتم اگه ببینم سوال ها سخته  امضا  نمیکنم برگه حضور رو و میرم حذف میکنم....رفتم سر امتحان 2 تا از سوالارو بلد نبودم گقتن برم حذق کنم آخه این درس استادش طوریه که اگه یه لغت رو جا بندازی نمره کم میکنه چه برسه به این که 2 تا سوال ننویسی رسما 10 میشدم دیدم ارزش نداره ....خواست برگه رو بدم رئیس دایره امتحانات نذاشت گفت نمرت رو 1 رد میکنیم منو میگین فقط داشتم گریه میکردم حالم بد شد...من تا به حال سر هیچ امتحانی گریه نکردم حتی اگه 2 هم میگرفتم...ولی از بس استرس داشتم اینجوری شدم!

20 دقیقه اول همش کارم گریه بود بدتر وقتی گریه کردم که استاد نخواست پروژه 4 نمره امتحانمو بگیره چون من ام25 نرسیدم بهش بدم...زود رفته بود ....تقصیر من نبود...گفتم کارام ساختست 4 نمره از اینجا 2 تا سوال هم که بلد نیستم افتادم....بعد 20 دقیقه به خودم اومدم و شروع کردم نوشتم اون 2 تا سوال هم تا حدودی کامل نوشتم  ولی نمره کامل این 2 تا سوال رو هم نمیگیرم....بعد امتحان هم رفتم پیش استاد و کلی خواهش که پروژه رو بگیره.... خدا رو شکر گرفت ...خلاصه دیروز کلی گریه کردم !

امتحان امروز وصیت امام بود که تازه از سر امتحان اومدم ...افتضاح بود 8 تا سوال تشریحی...همه رو غلط نوشتم ...باورتون میشه فکر کنم تا الان تنها امتحانی باشه که اینقدر بد دادم!

3 تا امتحان سخت پشت سر هم بعد کلی گریه دیروز اصلا نتونستم بخونم1 استادش دلش به رحم بیاد منو قبول میکنه اگه که نه رکورد زده میشه من تو درس 1 واحدی وصیت متحان میفتم! کلی خنده داره ها!

در مورد زندگی عادی بگم که 3 هفته شد که با نیما دوستم...همه چی خوبه.....کلی دوسش دارم..ورسما دیگه با دوستام حرف نمیزنم و همش باهاش بیرونم البته به خاطر امتحانا کمی محدود شده ولی هر روز همدیگرو میبینیم!

1 شنبه و 2 شنبه 2 تا امتحان سخت دارم این 3 روز همش باید درس بخونم! 4 شنبه هم آخرین امتحان !

هفته دیگه 5 شنبه دیگه امتحانام تموم شده !

امیدوارم 3 تا امتحان آخر رو هم خوب بدم و نمره ها همش خوب باشه!

بعد امتحانا حتما میخوام برم مسافرت ...احتمالا اگه مامانم بره دوبی ، من و نیما هم بریم مسافرت!

دعا کنین بقیه امتحانا رو هم خوب بدم!

مرسی از دوستای که به فکرم هستن.....علی جان و امیر جان مرسی که بهم سر زدین و دعم کردین ...داداشی سیمبا مرسی از پیشنهادت  و ممنون که به فکرمی!

دوستو دارم دوستای گلم....بوووووووس

نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 13:3 توسط roza| |

 

اعصابم کلی خوده....میخوام درس بخونم ولی نمیتونم....دارم دیونه میشم...خیلی سخته!!

میخوام کلی گریه کنم......دارم دیونه میشم...همه امتحانا پشت سر همه...دارم کلافه میشم!

تنبلم شدم!

۲ تا جزوه ۴۰ صفحهای به انگلیسی...همش تعریف و من باید همه رو حفظ باشم....میترسم مشروط بشم...تنها دلیلی که باعث میشه نتونم درس بخونم ترس از مشروطی هست...همه استادا هم سخت گیر.....اینو جدی میگم .....هر چی میخونم هم فکر میکنم کمه یا یادم رفته!!!

خدا جونم کمکم کن!

اگه نمیومدم و نمینوشتم میترکیدم!

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 17:48 توسط roza| |

سلام دوستای عزیزم

نیستم چون دارم درس میخونم واسه امتحانا ...تا ۸ تیر امتحان دارم ۸ تا امتحان همه پشت سر هم...نمیتونم هم بیام....البه سرم شلوغ شده از بابت این که با یکی دوست شدم که خیلی خوبه.....نیما...من نمیدونم چرا قسمت من نیماها هستن.....با این که  فهمیدم یه دختر دیگه بهش زنگ میزد و کلی معذرت خواهی کرد  از من من بخشیدمش در صورتی که قبلا من کسی رو به خاطر خیانت نمیبخشیدم.....خیلی دوسش دارم.....نمیدونم چرا.....خوبه اولش هم  نمیخواستم باهاش دوست شم...!

وای که دارم دیونه میشم.....کلی واسش خط و نشون کشیدم....نمیزارم بیچاره نفس بکشه !

تو این ۲ هفته وابستش شدم و اون هم بدتر از من  شده!

بهش گفتم دوستیمون از این دوستیا میشه که اول یه دفعه ی عاشق میشن و یه دفعه ی هم متنفر میشن از هم دیگه! امیدوارم اینطوری نشه! خیلی دوسش دارم!

بهش قول دادم خطمو عوض کنم ...البته اونم همینطور...باید دوره دوست معمولیارو هم خط بکشم چون خیلی حساسه! و منم حساس تر ....منم نمیزارم زیاد با دوستاش بگرده چون اطشون اصلا خوشم نمیاد!

برم درس بخونم که کلی درس دارم! تا ۸ تیر خداحافظ دوستای عزیزم

دوستون دارم

یادتون نره دعا کنین امتحانارو همه رو خوب بدم!

بوووووووسسسس

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 12:40 توسط roza| |

 

جز تو کی میتونه عزیز من باشه...کی میتونه تو قلب من جا شه!!

مگه میشه مثل تو پیدا شه!

همه چیزم ...وای عزیزم!

جز من کی واسه دیدنت تو حریصه ..!گونه هاش از ندیدنت خیسه!

مامانم رفته تبریز امشب برمیگرده...کلی دلم واسش تنگ شده.......امروز از صبح همش کارم گریه بود....مثلا من فردا امتحان دارم...حس درس خوندن ندارم! فقط دارم یکریز گریه میکنم...دلم خالی نمیشه!

دلم مامانم رو میخواد....میدونم مامانش اینا کلی حرف بارش میکنن و رفتارشون باهاش خوب نیست ...نمیخوام ناراحت بشه ! از آبان نرفتیم تبریز ..مامان هم اینبار مجبور شد بره و گرنه نمیذاشتم بره.....مثلا 2 روز رفته استراحت کنه کلی حرف بهش گفتن

مگه چه گناهی داره مامانم!

ساعت 6 بلیط قطار دارن!! تا 1 ساعت دیگه از اون شهر و آدماش راحت میشه!

فردا دوباره زندگی ما 3 نفره میشه....

وای نمیدونین چه حس بدی دارم من!  امیدوارم خدا جواب همه این کارای مامان بزرگم اینارو بده! دیگه عمرا برم تبریز ! هیچ کسی نذاشته من خاطره خوش داشته باشم که برگردم!

نمیشه دل به هر کس داد...نمیشه از نفس افتاد!نمیشه در سکوت خود صدای گریه خود را نشنید!
نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 17:9 توسط roza| |

امروز 9 خرداد!

بابا جونم تولدت مبارک

نمیدونم امروز روز تولدت حساب میشه یا نه!

تبریک بگم یا نه!

دلم میخواد تبریک بگم ....بیام  تو بغلت و بوست کنم بابا جونم ...ولی نمیشه!

مامان هنوز اون نامه ی رو که واست نوشته بودم واسه تولدت رو نگه داشته!  یه نامه  پر از غلط املایی!

خوب اون موقع همش 9 سالم بود!

اون نامه رو وقتی آوردم تو مغازه بهت دادم ...خوندیش و کلی خندیدی و بغلم کردی...یادته؟!

بیشتر از این خوشت اومده بود که خواسته بودم امضای خودتو بزنم به جای خودم....به خاطر غلط های که خط خطی کرده بودم و  کنارش درستش رو نوشته بودم! حتی پاک نویس هم نکرده بودم!

کاش دوباره همون دوران بود ....کاش!  همش کاش کاش کاش!

رفتی و حسرت تولد گرفتن واست مونده تو دلم!خوب منم دلم میخواست مثل مینا دوستم که واسه باباش ماه پیش تولد گرفت تولد میگرفتم!

نمیخوام گله کنم ازت بابا جونم ولی دلم میخواست بودی الان!

دوست دارم بابا

تولدت مبارک!

بووووووووووووووووسسسسس

نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد1390ساعت 14:55 توسط roza| |

مهمونی خواهرم به خوبی برگزار شد .....درسته که خیلی ها صورت واقعی شون رو نشون دادن به ما ...مخصوصا داداش عطا.....و دوستای دیگمون که اینجا ازشون خیلی گفتم...البته بهتر شد قرار بود تمام عمر رو وقف همچین دوستای بکنم که دیگه نمیکنم!

فقط با داداش امیر ارتباط حفظ میشه و اونم کمتر نسبت به قبل ...چون واقعا دوسش دارم  نمیتونم ازش بی خبر باشم!

توی تولد وقتی داشتیم عکس میگرفتیم جای بابا خالی بود !! دلم گرفت و کلی گریه کردم ! نتونستم جلوی خودمو بگیرم زود رفتم اتاقم!

اگه هم دیر اومدم همش به خاطر این بود که خیلی اعصابم خورد بود از دست دوستام!

یه اتفاق جالب هفته پیش افتاد  قضیه از چند سال پیش بود  و دوست دارم اینجا بگم....من یه دورانی که خیلی شیطون بود 17 سالگیم بود ...اون موقع با منشی آموزشگاهی که اونجا میرفتم دوست بودم ...یه دختر 24 ساله ...من بیشتر وقتم کلاس بودم و بعدش با این خانوم بیرون میرفتم....بگذرد که این خانوم در حق من چه بدی ها نکرد که من بعدا فهمیدم اونم از طریق یکی از دوست پسراش که دلش به حال من سوحته بود...حالا پی ببرید به سادگی من!!

حالا داشتم میگفتم ....یه چند بار تو مسیر برگشت به خونه با سیما ( منشی آموزشگاه ) چند تا ماشین واسمون وایستاده بود منم بچه نمیذاشتم که سیما بره سوار بشه  ولی یه بار ما رفتیم سوار شدیم  زمستون بود و هوا سرد بود 2 تا پسر بودن یکیشون  28 بود اسمش رضا  یکیشون 26 که اسمش بابک بود....رضا میخواست با من دوست بشه که بابک  چون میدونست که آدم چندان خوبی نیست همون جلسه اول نذاشت من شمارشو بزنم گوشیمو گرفت شمواره خودشو زد وبعد این که ما رفتیم خونه به من زنگ زد گفت  من خوبیتو خواستم اون به درد تو نمیخورد ...بعدا فهمیدم که رضا نامزد داشت ...هر چی بود این بابک با این کارش باعث شد خوشم بیاد ازش ...بابک از رضا خوشگل تر بود  و این  باعث شد سیما حسودیش بشه  به دوستی من و بابک.... بابک یکی از بهترین مهندس های منطقه سعادت آباد بود و چند تا پروژه خوب دستش بود ولی  چو ن باباش ورشکست شده بود اینا یه مدتی بود وضعشون چندان خوب نبود و بابک با کار کردن زیاد تو 3 سال تونسته بود خونه بخره .....این کاراش رو دوست داشتم ...اونم منو دوست داشت .....ولی دوستی ما نمیتونست ادامه داشته باشه چون من  اون موقع داشتم میرفتم ترکیه درس بخونم  و سیما هی تو گوشم میخوند که بابک به دردت نمیخوره  و منو به زور با پسر خالش دوست کرد تا با بابک دوست نباشم ...البته اون موقع ترکیه رفتن من قطعی بود  با اینکه بابک رو دوست داشتم باهاش بهم زدم  و من واسه 1 ماه امتحان های  کنکور رفتم  ترکیه و برگشتم شماره بابک رو گم کرده بود از گوشیم هم پاک کردم و سیما حاضر نشد  شماره بابک رو بده بهم گفت ندارم...میدونستم که بابک  اگه سیما بهش زنگ بزنه تحوبلش نمیگیره چون از اول بدش میومد  از سیما  و نمیذاشت من باهاش بگردم تو اون مدت که دوست بودم باهاش...خلاصه رابطه ما تموم شد و من خیلی دنبال بابک بودم ولی پیداش نکردم...تا اینکه من دیگه ترکیه نرفتم و موندم اینجا  و من چون کنکور قبول شدم و نرفتم ترکیه با خونواده لج کردم و با پسر خاله سیما دوست شدم و تمام مدت با اون بودم و حرف ما مانم رو گوش نمیدادم...خلاصه سیما به هدفش رسید!

بعد از 2 سال من تو مراسم دایی مامانم یه پسر دیدم شبیه بابک بود  ....از تعجب شاخ در اورده بودم...مونده بودم همش میرفتم پیشش تا از نزدیک ببینمش ...دست خودم نبود.....همه چیزش شبیه بابک بود همه چیز...جالب این بود که هم اون منو تحت نظر داشت هم من اونو...اونقدر تابلو ما همدیگرو نگاه میکردیم که ما مانم فهمید گفت چته  چرا شما اینجوری به همدیگه نگاه میکنین...من اون موقع چون شماره بابک  نداشتم  نمیتونستم زنگ بزنم تا مطمئن بشم  خودشه....بعدشم فکر نمیکردم که اون بتونه تو خونه دایی مامانم که یکی از پولدارای تهرانه  بیاد....دایی مامانم برج سازی هم میکرد  گفتم شاید از اون طریق با اونا آشنا شده چون دایی بابک تو منطقه داییم اینا برج ساز بود حدس زدم که شاید از آشنایی از اونجا بود....خجالت هم میکشیدم برم جلو بگم که بابک هستی یا نه!!!

خلاصه این گذشت من دوباره تو مراسم سالگرد دایی مامانم و چند بار بعدش تو خونشون دیدم و هر بار مطئن تر میشدم بابک هست و جالب این که اشکم در اومد کلی!!! بعد این که چند بار دیدمش فهمیدم بابک با دختر دایی مامانم که از شوهرش طلاق گرفته بود و از بابک بزرگتر بود دوست شده بود ولی تو خونواده تابلو نمیکردن ولی من که حساس شده بودم فهمیدم!

خلاصه  به خاطر این مسئله رفتم پیش سیما  بعد 1 سال که شماره بابک رو بده که باز نداد شماره رو بهم  و منم هر 2 ماه یه بار هر 1 ماه یه بار یاد بابک میوفتادم این مسله خیلی منو درگیر کرده بود ...خلاصه  چند روز پیش که میخواستیم بریم خونه فامیلمون واسه  تولد دخترش من به دختر خاله مامانم زنگ زدم که  با هم بریم ولی جواب نداد...منم  به مامانم گفتم که شابد رفته اونجاست حواسش نیست ...خلاصه همین که از خونه در اومدیم به فاصله 10 دقیقه دیدم یه شماره زنگ زد  گفت با من تماش گزفته بودین منم گفتم شاید شماره دختر دایی مامانم رو جا به جا زدم گفتم ببخشید اشتباه شده..همین که قطع کردم شماررو نگاه کردم دیدم این از خط 09121.... زنگ زده ولی من به 09123  زنگ زدم ...یکم که به شماره فکر کردم دیدم شماره آخرش 22 داره عین شماره بابک ...منم دوباره زنگ زدم گفتم آقا من با شما تماس نگرفته بودم اصلا پس الکی نگین خواستم گیر بدم ببینم خود بابک هست یا نه دیدم خودشه....فکرشو بکنین خود بابک بهم زنگ زد....کلی گیر سه پیچ دادم که الکی تهمت نزنید و اینا خندش گرفت  گفت شما با لیلا کار داشتین گفتم بله  ...فهمیدم پیش لیلاست (دختر دایی مامانم) و گفت گوشیشون پیش منه !

بعد اینکه قطع کردم داشتم دیونه میشدم...خود بابک بود ...چون من من شمارش رو میدونستم ولی درست نمیزدم قاطی میزدم همین که شمارشو دیدم دقیقا اون اولین باری که شمارشو داشت تو گوشیم میزد اومد جلو چشمام!!!

تو ماشین داشتم جیغ میزدم...مامانم کلی اعصبانی شد و منم همه چی رو گفتم بهش...! از اون روز همش میخوام زنگ بزنم بهش دوباره ولی نمیتونم...نمیخوام دختر دایی مامانم بفهمه...تو فکرم که یه شماره جدید بگیرم و بهش زنگ بزنم!! دیر یا زود حتما بهش زنگ میزنم دلم میخواد باهاش حرف بزنم ببینم اونم منو شماخته یا نه!! والی احتمال زیاد شناحته وگر نه  اون زل زدن ها بی دلیل نمیشه!!!!

خلاصه من بابک رو پیدا کردم!!!

اسن قضیه واسه 4 شنبه بود....همون روز ساعت 9 اومدم خونه و به زور خواهرم رو مجبور کردم بریم بیرون که یکم دور بزنیم ....رفتیم بستنی بخوریم .اونجا 2 تا پسر بهمون گیر دادن اومدن پیش ما بستنی بخورن  و حرف زدیم  باهم....و یکیش بهم پبشنهاد دوستی داد  پسر خوبی بود منم  شمارشو زدم  خواهرم هم با دوستش دوست شد!!!

اسمش فراز هست ....تو این چند روز نشون داد خیلی پسر خوبیه ...کاراش تظاهر نیست...مثل بقیه نیست که اهل کلک باشه! خوشم اومده ازش....شاید خطمو عوض کنم که وقتی دوستای معمولیم زنگ میزنن مشکوک نشه بهم! دلیل اصلی این کارم هم اینه که میخوام فقط با یکی باشم...دوستای دور و برم آدم های چندان خوبی نیستن یا منفعت طلب هستن !!! تو این 1 سال مامانم کلی خواست خطمو عوض کنم ولی این کارو نکردم ولی این کارو دیگه انجام میدم...میخوام  تو انتخاب دوستام دقت کنم! شاید این یه تغیر اساسی باشه تو زندگیم! نیدونم!

جمعه رفتیم سر خاک بابام ...بعد از 2 هفته ...خیلی زیاده 2 هفته...دلم واسش تنگ شده بود!

فردا تولد باباست  9 خرداد ! اما آگه تولدی در  کار باشه! میرم بهشت زهرا فردا!!
نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 13:22 توسط roza| |

خیلی ناراحتم که کم وقت میکنم بیام و بنویسم.....خیلی حرف تو دلمه...الکی درگیرم کلا

نمیدونم چی میشه آخرش......کاملا به نقطه یی رسیدم که به مرگ  فکر میکنم ...دیونه شدم فکر میکنم به زودی میمیرم!!!

5 شنبه تولد دوستمون بود از صبح رفتیم به خانومش کمک کردیم و تا 6 کار کردیم بعد اومدم خونه اونقد خسته شدم که حتی حال نداشتم دوش بگیرم فقط یکم موهامو درست کردم و رفتیم  مهمونی داداشی هم اومد.....کم خوش گذشت !!

امشب تولد خواهرم بود 26 اردیبهشت....البته جمعه مهمونی گرفته...از الان یاد کارای مهمونی میوفتم میخوام برم که خونه نباشم.....دنگ و فنگش زیاده!!! من مخالفت کردم با گرفتن مهمونی  و باز این خواهر جون ما گفت حسودیت میشه!!! آخه موندم به چی باید حسودیم بشه منم که که میخوام کار کنم خسته بشم  این که حسودی نداره!

دلم میخواد داد بزنم!!!

جالبه میخوام اعتراف کنم تو این مدت با 2 یا 3 تا پسر حرف زدم همه بدون استثنا دنبال ... بودن و جواب من نه بود ، واقعا مردم چی فکر میکنن!!! واقعا بدم میاد از ...!!!

انقدر حالم بد بود تو این چند روز که حد نداره.!!

وقتی به دور و برم نگاه میکنم یه مشت آدم میبینم که اگه از لحاظ جنسی تامینشون نکنی میزارن میرن!!!دوست پسر تو این دوره زمونه یعنی اول رابطه بعد یه دوستی !!

منم که کلا  یه آدم احساساتی! ولی  میخوام بی دوست پسری رو انتخاب کنم تا یه دوستی با ...!! البته اگه بتونم  که نمیتونم !!1

من خیلی آدم بدی هستم .....با یکی از دوستای قدیمیم رفتم بیرون 1 سال بود میشناختمش !!! باورتون میشه با یه پسر 35 ساله رفتم بیرون!!! از من بعیده همچین کاری ....اون منو دوست داره ولی من نه ...اون واسم یه دوسته !!!

امروز رفتم دوست دوران دبیرستانم رو دیدم...ازدواج کرده !! شوهرش پسر خوبیه  ولی چون خواسته لج دوست پسر قبلیش که نیومده خواستگاریش رو در بیاره باهاش ازدواج کرده....تو حرف هاش معلوم بود که هنوز دلش پیش دوست پسر قبلیشه!! دوست ندارم منم یه روزی همچین انتخابی رو داشته باشم!

با همین  دوستم رفتیم یکی از دوستای دیگه ی دوران دبیرستان رو دیدم 4 سال بود ندیده بودم مهشید رو ...بهم گفت عوض نشدی خواستم بگم ظاهر شاید عوض نشدم ولی از دلم چی خبر داری!!!

وای خدا جونم دوست دارم یه جوری جواب این درد ودل های که شب ها باهات میکنم رو بدی!! دلم میخواد نشون بدی که هنوزم دوستم داری خدا جونم!!  

دلم میخوادد بچه بشم !! بابام باشه!!  2 تایی بریم بیرون و محکم دستشو بگیرم  و اونم دستمو محکم بگیره  !!! دلم میخواد دلم قرص باشه که اگه خواستم بخورم زمین یکی هست که دست منو محکم بگیره تا نخورم زمین !! تا وقتی میخوام زمین بخورم منو زود بکشه بالا تا زانو هام زخم نشه!!!!

خیلی چیزا تو دل من عقده شده!!! عقده های که باعث میشه من خودم و نشون ندم....من خودمو گم کنم تو چیزایی که تو زندگیم نباید باشه!! چیزایی که اصلا واسم خوب نیست !!

تا آخر هفته درگیر کارای تولد خواهرم هستم 5 شنبه 2 جا دعوتیم یکی واسه ناهار یکی واسه شام نمیدونم چطوری حالا میخوام به کارای خونه و غذا ها برسم!! جمعه هم که مهمونیه!! پس تا شنبه نمیام احتمال زیاد!!

بوس

مرسی از دوستای که به یاد من هستن.....دوستون دارم!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 0:32 توسط roza| |

دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند...نمیشود از دیوارهای دنیا بالا رفت . نمی شود نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد . کاش این دیوار ها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد . شاید هم پنحره اش زیادی بالاست و ثد من نمی رسد.

با این دیوار ها چه می شود کرد؟ میشود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند کند. شاید دریچه ای ، شاید شکافی ، شایر روزنی......

همیشه دلم میخواست روی این دیوار سوراخی درست کنموحتی به قدر یک سر سوزن ، برای رد شدن نور ، برای عبور عطر ونسیم ، برای ..... بگذریم. گاهی ساعت ها پشت  این دیوار می نشیننیم و گوشم را می چسبانم به آن فکر می کنم،  اگر همه چیز ساکت باشد میتوانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت ، همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند.

دیوار های دنیا بلند ااست . و من گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آن که شایذ در خانه باز شود .گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار.آن طرف دیوار ، حیاط خانه ی خداست .

آن قدر هی در میزنم ، در میزنم ، و می گویم : (( دلم افتاده توی حیاط خانه ی شما ، می شود دلم را پس بدهید....))

کسی جوابم را نمی دهد ، کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه ، دستی ، دلم را می اندازد  این طرف دیوار . همین . و من این بازی را دوست دارم . همین که دلم  پرت میشود این طرف دیوار ، همین که......

من این بازی را ادامه می دهم

و آنقدر دلم را پرت میکنم ،

آنقدر دلم را پرت میکنم تا ،

خسته شوند ، تا دیگر دلم را

پس ندهند. تا آن در را باز کنند.

و بگویند :  بیا خودت دلت را بردار و برو.

آن وقت من می روم  ودیگر بر نمیگردم .

من این بازی ر ادامه می دهم.......

نوشته شده در دوشنبه 19 اردیبهشت1390ساعت 1:24 توسط roza| |

دیروز داشتم یه فیلم  میدیدم  اسمش Broken English بود زندگی دختره شبیه من بود ......یه دختری که تو همه دوستی های که داشت   به طوری دلش میشکست  این فیلم روکه دیدم انگار داشتم داستان خودم رو میدیم....همه اون رفتارا عین رفتارای خودم بود جدا از بعضی روابط که با پسرا داشت  ...نمییدونم آخر عاقبت من هم مثل اون میشه یا نه!!!

شمال کلی خوش گذشت ولی با توجه به این  که عادت کردم به این مشکلات زندگی برنگشته متوجه یه مسئله شدم که  هر چی خوش گذشته بود رو از بین برد.....بگذریم که چی بود ولی بازم سر و کله عمو هام تو این مسئله هست و این منو بیشتر عصبانی میکنه...دلم میخواد فقط سر به تنشون نباشه...میدونین چیه میخوام مردن اینارو ببینم ....ببینم چه جوری زجر میکشن به همون اندازه ی که تو زندگی من مشکل ایجاد کردن به اندازه اون همه اعصاب خوردیهای که کشیدم....قربون صبر خدا برم...ولی من کم طاقت هستم! کمی کم حوصله و شدیدا عصبی هستم!!!

خواهرم با دوست پسرش قهر کرد.....اون همه که خواهرم به این پسره رو داد پرو شد....خواهرم واسه پسره کم نذاشت ...فکر میکرد پسر خوبیه ولی خیلی آشغال در اومد.....منم گفتم خواهرم حقته وقتی پا میشی ساعت 3 نصفه شب  واسه پسره کیک توت فرنگی درست میکنی کلی تزیین میکنی  میبری همین میشه دیگه ...وقتی میشینی واسه  ولنتاین کلی کادو درست میکنی میبری همین میشه دیگه....قبلا هم که گفته بودم این پسره در مقابل دوست پسر های قبلی خواهرم هیچی نبود ....نه قیافه  نه هیچ چیزه دیگه نه ماشین  نه کار  همئن چیزهای که خواهرم در مورد پسر های دیگه سخت میگرفت ولی در مورد این پسره گفت اخلاقش خوبه و بگو بخند هست ولی آخرش چنان کاری کرد که پسر های دیگه اینجوری حال خواهر منو نگرفته بودن البته همیشه خواهرم حال پسرارو میگرفت و نمیذاشت اونا حالشو بگیرن ولی اینبار برعکس شد....ناراحتم واسه خواهرم ولی هیچ کاری نمیشه کرد....

مادر جون عزیزم هم فردا صبح داره میره ترکیه و تا آخر هفته تنهایم و من هم کلی درس دارم که باید بخونم ..البته لف تاف نازنین من رو هم میخواد ببره....منم که بمیرم از خواهرم لف تافشو نمیگیرم که بیام نت ..پس تا آخر هفته لف تاف ندارم ولی چون همش کلاس دارم دانشگاه  شاید از سایت دانشگاه استفاده کنم…نیدونم دیگه  حالا یه کاریش میکنیم.....

راستی سامان جان من ۲ روز دیر تر اومدم به توفلد رسیدم همه چی تموم شده بود.....راستی واسه منم از ایت تفلود ها بگیر من عشق تفلود و کادو بازی دارم....بوسسس داداشم

 

 

نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 13:43 توسط roza| |

سلام دوستای عزیزم..

ای پست فکر کنم جزو اون پست های باشه که پسرا دوست دارن

بعضی واقعیت ها رو باید گفت

نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی از خیلی از دخترا بهترم هر چی باشه یه ذره شرم و حیا دارم...بعضی از دخترا حال من رو بهم میزنن

این که من خواستم اینا رو بگم به خاطر این بود که دوست خواهرم ساناز دیروز اومد خونه ما ...هم سن من هست ولی خوشگل و تو دل برو هست  این ساناز خانوم با پسر خالش ازدواج کرده و شوهرش آلمان هست....ولی به خاطر اخلاق بدی که داره این خانوم شوهره 6 ماه هست نیومده ایران و ماهی فقط بهش حقوق میده....معلوم هم نیست که رابطشون چه جوری هست ....چون پسره اصلا زنگ نمیزنه و ایشون اینجا دوست پسر دیگه دارن

واقعا موندم تو کار این دختره ...حالا من با ایناش کاری ندارم 

ولی یه چند مورد پیش اومد که ما دیدیم این خانوم میگه عطا (داداش من ) بهش زنگ زده و باهاش 1 ساعت حرف زده ...1 بار این حرف رو زد  دفعه دوم که گفت عطا چرا باید به من زنگ بزنه گفتم ساناز جون تو جواب ندی که اون حرف نمیزنه با تو ...که دیگه هیچی نگفتن منم به عطا گفتم پشت سرت الکی حرف میزنن...این ساناز ادعای پاکیش میشه که من اینجوریم اونجوریم درصورتی که اینجوری نیست

انفدر بدم میاد از دخترای که ادعای پاکی میکنن ولی  در اصل یه چیز دیگن

خلاصه ای ساناز دیروز خونه ما اومد ....داداشی عطا هم زنگ زد که منم دارم میام خونه شما ..منم هنگ کردم چی شد اینا با هم دارن میان خونه ما خلاصه خانوم اومد خونه ما کلی فیس و افاده حالم خوب نیست و درد دارم و از این حرف ها .

عطا داداش من خیلی ساده هست  و از این آدمای که 2 ثانیه ی عاشق میشن  دیدم این آقا کلی ناز خانوم میکشه منم ناراحت شدم ساناز خانوم تو که بدت  نمیاد چرا غر غر میکنی سر ما

حالم از این دختره بهم خورد...حالا کلی هم کارهای وقیح که جلو مامانم خجالت کشیدم...

 هی هم جلو اتابک میگفت طلاق میگیرم و از این حرف ها .....مامانم هم گفت ساناز جان طلاق که ساده نیست اینجوری نگو ولی ساناز پیش عطا اینارو میگفت منم کلی حرص خوردم خانوم با  نیم وجب قدش اینطوری رفتار میکنه..آخرش هم شماره جدیدشو به عطا داد..یعنی داداش منو گول زد

آخه سر حرف های که قبلا زده بود به عطا گفتم خطشو عوض کرد ولی بازم این دختره کار خودشو کرد

کرم از خود سانازه هست ...به نظر من که پسر بدش نمیاد از این چیزا ..

میخوام اینو بگم که زیاد به کسی که ادعای پاکی هم میکنه نمیشه اعتماد کرد

به نظرم آدم باید عقدهی بشه که با داشتن شوهر بازم کثافت کاری کنه ...تو سن کم ازداوج یعنی این دیگه

تنها مثله ی که منو حرص میده اینه که  ساناز واقعا ادعای مریم مقدس بودن داره ......یعنی اگه شما هم جای من بودین اینجوری عصبانی میشدین....هر چی میشه ساناز میگه رزا جون میدونی چیه ... و از این چرت پرت های بچه مثبتی

دیشب حالا خودشو داشت میکشت فشارم پایینه نمیتونم رانندگی کنم عطا منو برسونه ...خواهرم هم دید اینجوریه گفت خودم میبرمت تا اونجا نگران نباش .....مردم فکر میکنن ما نفهمیم

وای که چقدر حرصم داد..حالا ۲ تا تیکه اساسی برای داداشم اومدم که خیال بشه...آخه خونواده ساناز از اینان که نمیزارن دختر از خونه پاش از خونه بیرون بزاره جز واسه درس و دانشگا ه ....فردا یه چیزی بشه ما میشیم آدم بد این ماجرا نمیگن دخترمون که بد هست

میدونین از ۲ رو بودن بدم میاد ...راستی تو پست قبلی داد همه پسرا در اومده بود که این همه بد نگو در مورد پسرا حالا تحویل بگیرین

کلی غیبت کردن اینجا راحت شدم ...آخیشششششش

فردا دارم میرم شمال با دوستان ...احتمال ۸۰٪ میرم...حالا مونده به استادم که نخواد بهم گیر بده....

 

 

نوشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 13:9 توسط roza| |

Design By : Night Melody